
همین حالا تمامش کرده ام و اینقدر درگیرش هستم
که مغزم کار نمی کند. فقط می دانم که نه نوشتنش
راحت بوده و نه ترجمه
عنوان ترجمه فارسی
علیرضا
"بارها از زبان زنهای مستاجر که کنار حوض ظرف و لباس میشستند شنیدم که با ناباوری پچپچ میکردند: چطور منصور آقا، مرد خوشتیپ و جوان، با این همه دختر باکره، از رضائیه، اون سر دنیا راه افتاده آمده مشهد و با یک زن بیوهی بچهدار ازدواج کرده؟ مادرم از تَه دل باور داشت که پیداشدن بابا در زندگیاش نتیجهی مستقیم دعاهای اوست که امام رضا مستجاب کرده بود. برای من فرقی نمیکرد و مهم نبود که چگونه و چرا بابا مادرم را انتخاب کرده بود. من فقط از بودنش در زندگیمان خوشحال و شکرگزار بودم. او از نخستین روزی که پا به زندگی ما گذاشت جریان نامطمئن و یکنواخت زندگیمان را تغییر داد؛ رنگها را به زندگی ما آورد، وقتی که خاکستری تنها رنگی بود که من و مادرم به آن خو گرفته بودیم. بابا همهی ویژگیهایی را داشت که پسربچهی ششسالهای مثل من در وجود پدرش آرزو میکرد؛ او قوی، شوخطبع، دستودلباز و بامحبت بود.
در هر دو سوی خیابان نادری، زیر آسمان لاجوردی تیرهی سر شب، چراغهای برق آویزان از سیمها و چراغهای توریِ نفتیِ وِزوِزکنان پیادهروها را روشن کرده بودند....
آن روز بعدازظهر خیلی گرسنه بودم. مادرم ولی آنقدر نگران آمدن بابا و واکنش او- به دیدن من در خانه بود که یادش رفت چیزی به من تعارف کند. هرچه زمان برگشتن بابا از سر کار نزدیکتر میشد، مادرم مضطربتر به نظر میرسید. دور اتاق راه میرفت، چیزهایی با خودش زمزمه میکرد و دعا میخواند. آخرین باری که از خانهی کسی فرار کرده و به خانهی مادرم آمده بودم، بابا خیلی دلخور شده بود. صورتهای دَرهَمکشیدهی مادرم و بابا و سکوت گوشخراشی که صبح روز بعد دور سفرهی صبحانه حاکم بود به من میگفت که وقتی خواب بودم بار دیگر سر من حرفشان شده است. بابا اصرار داشت که مادرم جلوی پدر تنیام محکم بایستد و با فرستادن من به خانهی محل نگهداریام به او درسی بدهد. مادرم ولی علاقهای به درسدادن به کسی نداشت. او فقط میخواست پسرش در کنارش باشد و مادری کند. درسدادن به شوهر سابقش، به اندازهای که برای بابا مهم بود
...
نگاهی مأیوسانه و ملامتآمیز به - مادرم کرد. مادرم با چهرهای آکنده از نگرانیْ سلامی آهسته به بابا کرد.
بابا بعد از مکثی کوتاه و کمی فکر کردن – بدون اینکه کفشهایش را درآورد و بنشیند - کاری که اغلب وقتی از سر کار برمیگشت میکرد – دستهایش را در هوا تکان داد و با لهجهی شیرین ترکی-تهرانیاش گفت: «من نمیدونم دیگه چی بگم سوری جون. من فقط یه خیاطم. مثل خر شب و روز کار میکنم تا فقط بتونم اجارهی این قوطی - کبریتو، که داریم توش زندگی میکنیم، بِدم و شکم زن و بچهمو سیر کنم.» به استکان چایی داغی که مادرم برایش در توی سینی ورشو روی فرش گذاشت دست نزد.
«مثل اینکه نمیفهمی، سوری. پدر علیرضا مسئول بزرگکردن علیرضاس. اون امکاناتشو داره؛، من ندارم. هربار که این بچه فرار میکنه و میاد اینجا و تو هیچی نمیگی، غیرمستقیم به شوهر پوفیوز سابقت میگی عیبی نداره که یه عوضیِ بیمسئولیت باشه.»
...
ما را در سایت خوراک خوبی برای کتابداران ایرانی و تمام کسانی است که تو را می شناسند دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 117